آقای مدیر! هنرمند تئاتر هم حقی دارد . . .
هر ساله جشنواره های تئاتر در شمار فزاینده با اهداف و معیارهای خاص خود برگزار می شوند و در این میان هر بار گروهی به بازی گرفته می شوند بی آنکه خود بدانند و اتفاقاً این شمار، بازندگان همیشه میدان اند! و آن گروه دیگر همان طور که همگان دانند، همیشه یکه تازان میدان وهماره بُرد با آنهاست!
اما هدف از جشنواره چیست؟ معیار چیست و برنده ی واقعی کیست؟
آنچه مسلم است هدف جشنواره با هر مضمون و به هر بهانه که باشد به فراخور تغییر و تحول مدیران و کارگزاران تئاتر، پیوسته دستخوش تغییر است! تغییری که هر بار رنگ می بازد و رنگ تازه ای به خود می گیرد. چهره می بازد و چهره ی تازه ای بر جای آن می نشیند و این همه تغییری است که گاه به تکرار می رسد، تکراری به غایت پوچ و منفعل، تکراری که در ظاهر زاییده ی تبلوری پویاست و در پس آن شکوفایی نویی در پی دارد لیک در بطن دنباله روی سیاستی است از پیش تعیین شده! سیاستی که از بهر بقا و اعتبار ابدی، پی در پی قانون می زاید و مقررات وضع می کند و در کشاکش این مطلق های بی شمار هنرمند تئاتر را بیش از پیش محصور می نماید و در بند، و فرجام تئاتر را در نافرجامی آن ماندگار می کند!
اما هدف در این میان چیست؟ تنها تحکیم ایدئولوژی خاص مبتنی بر معیارها و ارزشهای همگام و همسو با سیاستهای تازه و جز آن هر آنچه باشد بی هدفی است و بطلان و در حدود اختیارات و تعاریف و شرح وظایف و دستورات نمی گنجد و پاسخی ندارد، بنابراین رد است وغیرقابل پذیرش! معیار نیز بر پایه ی همین سیاستها و خط مشی ها، تعریف شده و شکل می یابد. به زعم برخی تا بوده همین بوده است به طوری که در هر دوره، کارگزاران و دست اندرکاران تئاتر به منظور اشاعه و ترویج اهداف و سیاستهای خود برنامه هایی را برای تئاتر کشور رقم زده و بدینوسیله وضعیت تئاتر را جریان سازی کرده اند. در برابر چنین تفکری این نکته شایان توجه است که اگر چه برنامه ریزی و برنامه سازی همسو با اهداف در هر دوره از وظایف مدیران و مسئولان تئاتری است لیک هنرمند تئاتر نیز در این میانه حقی دارد و حقوقی و رعایت حقوق او به معنای احترام به فرهنگ، هنر و تفکر یک جامعه است که اگر نباشد دیگر چه می ماند؟!
هیچ! جز یکسره هرج و مرج و ویرانی! البته این بدان معنا نیست که مدیران کار خود به سویی نهاده و تنها به رتق و فتق امور، خواستها و نیازهای هنرمندان بپردازند بلکه این به آن معناست که برنامه سازی باید به قصد شکوفایی، بالندگی و پرورش هنر تئاتر انجام شود و این در گرو شناخت و یافتن نیروهای مستعد، کارآمد و تازه نفس است که به زمان امروز تعلق دارند و بیش از هنرمندان پیشکسوت، نیازهای زمانه ی خود را می شناسند. بنابراین لازمه ی پویایی تئاتر در هر جامعه پرورش نیروهای جوان، توانمند، خلاق و خوش فکر است از طرفی این به معنای آن نیست که مدیران با از بیخ و بن برکندن تمامی بذرهایی که پیشینیان کاشته و رویانده اند به کاشت دوباره ی بذر خود بنشینند که این کار نه تنها از دشواری های تئاتر نمی کاهد بلکه بر آن می افزاید. بر همگان پوشیده نیست که فرهنگ سازی به آنی به دست نمی آید بلکه گام به گام، دوره به دوره شکل گرفته و قوام می یابد و این ممکن نیست مگر با حفظ ارزشها و پاسداشت تجربه های پیشینیان و جایگزین کردن نقاط قوت به جای نقاط ضعف که اگر با هر تغییر دوره ی مدیریتی هر درخت به بار نشسته یکجا قطع و از ریشه برکنده شود، کاشت و به ثمر رساندن نهال دیگر نیازمند هزینه های فراوانی چون زمان، انرژی، نیروی انسانی، بودجه، تجربه و . . . است که هم سختی های فراوان در پی دارد و هم آسیب های بسیار!
این در حالی ست که در کمتر دوره ای به این مهم توجه می شود و گویی هر مدیری که بر صدر می نشیند تنها به فکر آن است که گوی سبقت از میدان به در برد بدون آنکه نگاهی به پیش و پس خود بیافکند!
در چنین کارزاری برای هنرمند تئاتر دیگر چه تکلیفی می ماند؟ جز آنکه از بهر بقای موجودیت خویش ناچار است هر دم به خواهشی دوباره تن دهد، سلیقه ای دوباره و هدفی دوباره! زیرا که راز ماندگاری و جاودانگی او گویی در همین رنگ به رنگ شدنهای فراوان است مانند آفتاب پرستی که از بهر نجات جان خویش پیوسته رنگ می بازد و به رنگ دیگری در می آید تا بدینوسیله از خطر در امان ماند، یا مانند عروسک خیمه شب بازی با نخ های بسته به پا و دست که اختیار و اراده ای از خود ندارد و تنها به خواست گرداننده ی خویش به هر سو که می خوانندش، به حرکت در می آید و این بسی جای تاسف است! و در این میان دیگر رسالت هنرمند را معنایی نمی ماند. پس آقای مدیر! هنرمند تئاتر هم حقی دارد . . .