کارنامه نمایشنامه نویسان ایران(1)
سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 شب هنگام، زمانی که خیابانها و خانه ها با جامه ی سپید پنبه ای و درختان لخت و عور با اندام اثیری باریک و مه آلود با چشمانی رک زده، به سایه ی افتاده بر دیوار رهگذران نگاه می کردند و کارتون خوابهای خنزر و پنزری خیابانگرد در حسرت کرسی و غذای داغ به زیر تاق های مغازه ها و گوشه های امن پارکها پناه برده و سرتا پا به زیر پتوهای مندرس می خزیدند و ها کنان گرمای سراب را گدایی می کردند، و سگ های ولگرد زوزه کنان از ترس صدای خوف انگیز قهقهه ی رجاله ها از این محله به آن محله می گریختند، در خیابان کوشک تهران در پس انتظاری سه ماهه یا نه، دو ماه و چهار روزه، در یک خانواده ی اشرافی فرزندی به دنیا آمد که بعدها نام او در جهان شهره ی عام و خاص شد و زندگی و مرگ او در پس ابهامی غریب در ته و توهای اندیشه ها برجای ماند. او کسی نبود جز "صادق هدایت"؛ آشنا با زخمهایی که در زندگی مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
امروزه نام او در جهان، مایه ی فخر و مباهات جامعه ی ادب ایرانی است و او را به عنوان پدر داستان نویسی نوین ایران می شناسند،اگر چه او درباره ی خود چنین گفته است:« رویهمرفته درباره ی احوال من چیز در خور ملاحظه یی وجود ندارد. هیچ واقعه ی شایان توجه در زندگی من رخ نداده است. من نه مقام مهمی دارم و نه دیپلم موثری. من در تمام دوران تحصیل هرگز شاگرد برجسته یی نبودم، به عکس! پیوسته عدم موفقیت نصیب من بود، هر چه کار می کردم مجهول و ناشناخته باقی می ماندم، روسای من از من ناراضی بودند و اگر از کار کناره می گرفتم بسی خرسند می شدند.»
صادق، پسر سوم و فرزند چهارم خانواده بود، عزیز دردانه ی پدر و به ویژه مادر. پدرش، اعتضادالملک؛ کارمند عالی رتبه ی دولت و مادرش، زیورالملوک؛ دختر مخبرالدوله و خواهر نصرالملک هدایت، زنی باسواد که زیاد مطالعه می کرد. خانواده هدایت بیشتر به فرهنگ دوره قاجار وابسته بودند و از دوران پهلوی دل خوشی نداشتند. صادق در شش سالگی به دبستان علمیه رفت و در آنجا روزنامه ای را با عنوان "ندای اموات" درست کرد.پس از آن برای گذراندن دوره دبیرستان، وارد مدرسه دارالفنون شد و سپس به مدرسه سن لویی رفت و در سال 1304 از آنجا فارغ التحصیل شد. او اولین کتاب خود را با نام "رباعیات حکیم عمر خیام " با مقدمه ای که در آن زمان بسیار جالب توجه بود، در سال 1302تالیف کرد و به چاپ رساند.به قول "جهانگیر هدایت"، صادق اولین کسی بود که راجع به خیام تحقیق علمی انجام داد در حالی که به کار او هیچ اعتنایی نشد و بعدها آقای ایکس و فلان و ... درباره خیام مطلب نوشتند و چه جایزه ها و چه مقام هایی که نگرفتند!
هدایت، در سال 1303 کتاب " انسان و حیوان" را می نویسد که در همان سال در مجله "وفا" منتشر می شود و پس از آن به صورت یک کتاب به چاپ می رسد.او این کتاب و کتاب دیگر خود را با عنوان " فواید گیاهخواری"، تحت تاثیر علاقه فراوانش به حیوانات می نویسد، علاقه ای که موجب می شود او در سنین 15، 16 سالگی به گیاهخواری رو آورد و از خوردن غذاهای گوشتی تا آخر عمر خود بپرهیزد. جهانگیر هدایت درباره گرایش صادق به گیاهخواری می گوید:« او می بیند که در خانه شان چطور مرغ و خروس ها را سر می برند و بعد سر سفره می گذراند. این مساله در ذهن هدایت اثر بسیار نامطلوبی می گذارد.»
صادق در سال 1305 به همراه یکصد و نه تن از دانشجویان از طرف وزارت "فواید عامه"، برای تحصیل در رشته معماری و راه سازی به اروپا اعزام می شود، ابتدا به بلژیک می رود و پس از یک سال راهی پاریس می شود. در طول قریب به پنج سال اقامت در اروپا همواره میان او با مقامات سرپرستی محصلین بر سر تفسیر رشته ها، جدل هایی صورت می گیرد که سرانجام او بدون آن که رشته ای را به پایان برساند به ایران باز می گردد. این در حالیست که در همه این مدت از کار نوشتن غافل نمی ماند. به طوری که در همان سال 1305 در بلژیک، مقاله ای با عنوان "مرگ" را می نویسد که در نشریه " ایرانشهر" منتشر می شود و اندکی پس از آن، مقاله دیگری را به زبان فرانسه با عنوان "جادوگری در ایران" می نویسد. در حقیقت توجه هدایت به موضوعات مرگ و جادوگری به دلیل خرافه پرستی های مادرش بوده است که موجب می شود او از همان دوران کودکی با این قبیل موضوعات آشنا شود.
هدایت، در سال 1306 نمایشنامه تاریخی" پروین دختر ساسان" را در پاریس می نویسد که سه سال بعد در تهران منتشر می شود.این نمایشنامه، یک اثر منثور تاریخی است که هدایت در آن به تاریخ قبل از اسلام ایران می پردازد چنانکه در اولین پرده نمایشنامه نیز اذغان می دارد که وقایع تا حدی با واقعیت تاریخی مطابقت دارد و با کمک "کاظم ایرانشهر" تنظیم شده است. مضمون نمایشنامه، جنگ ایرانیان و تازیان است و آن روزگاری است که تازیان به ایران تاختند و بود و نبود پادشاهی ساسانی را در هم هشتند و شیوه ای نو در انداختند. این نمایشنامه در سه پرده تنظیم و تالیف شده و هر پرده نیز مشتمل بر چندین قسمت است به طوری که پرده نخست از پنج قسمت، پرده دوم از چهار قسمت و پرده سوم از شش قسمت تشکیل شده است. این نمایشنامه همچنین دارای شش شخصیت است: "بهرام" که حکم نوکر را دارد، "چهره پرداز"، "پروین" دختر چهره پرداز، "پرویز" نامزد پروین، "سرکده عربها" و "ترجمان عرب". داستان نمایشنامه از این قرار است: چهره پرداز با دخترش پروین که بسیار زیباست در شهر ری زندگی می کنند. پروین نامزدی دارد به نام پرویز که از سواران جاوید است و یکی از سرداران ایرانی در جنگ علیه عرب هاست. نوکری نیز به اسم بهرام در خانه چهره پرداز به خدمت مشغول است. در شروع نمایش، خطر حمله عرب ها احساس می شود. پرویز می آید و پیشنهاد می کند که چهره پرداز و دخترش به هندوستان فرار کنند ولی آنان نمی پذیرند. سرانجام پرویز که مجبور است برای مقابله با عرب ها روانه جنگ شود از پروین خداحافظی می کند و انگشتر خود را به یادگار به او می دهد. پروین نیز انگشتر خود را به او می دهد و آن گاه پرویز روانه می شود. اعراب هجوم می آورند و ایرانیان شکست می خورند. چهار مرد عرب به خانه چهره پرداز حمله می کنند. بهرام و چهره پرداز کشته می شوند و خانه غارت می شود، آن گاه عرب ها، پروین را با خود می برند و به عنوان هدیه به سردار خود تقدیم می کنند. سردار عرب، به پروین پیشنهاد ازدواج می دهد اما پروین نمی پذیرد و بعد از بحث طولانی که بین مترجم سردار و پروین بر سر فرهنگ و مذهب در می گیرد، مترجم می رود و سردار و پروین تنها می مانند. سردار می خواهد که به هر قیمتی شده پروین را تصاحب کند، اما پروین زیر بار نمی رود و از غفلت سردار عرب استفاده کرده، خنجر او را می رباید و خود را می کشد.
محور نمایشنامه "پروین، دختر ساسان" ، ملی گرایی و باستانگرایی است. هدایت در این نمایشنامه شدیدا" دلبسته ایران باستان است. به اعتقاد او با آمدن عربها به ایران، "سرزمین ایران دشنام زده و لگدمال شد." چنانکه خود در این باره می گوید:« نژاد ایرانی نمی میرد. ما همانی هستیم که سالیان دراز زیر تاخت و تاز یونانیان بودیم و در انجامش سربلند کردیم.»
" مازیار" نمایشنامه تاریخی دیگری است که "صادق هدایت" و "مجتبی مینوی" با بهره گیری از منابع مختلف تاریخی بعد از اسلام ایران آن را تنظیم و تالیف کرده اند. این نمایشنامه شامل دو بخش است که بخش اول را مجتبی مینوی و بخش دوم را هدایت نوشته است. در بخش اول ، تاریخ زندگانی مازیار با استفاده از ماخذ تاریخی نوشته شده و بخش دوم نمایشنامه مازیار است.
در دیپاچه این نمایشنامه آمده است:« تاریخ و سرگذشت مردان نامی ایران مانند ابومسلم خراسانی و برمکیان و بابک و افشین و مازیار و غیره که هر یک جداگانه داستان دلچسب و فصل مهمی از تاریخ ایران است از رشادت و استقامت و زیرکی و کاردانی ایرانیان تا دو قرن پس از استیلای عرب حکایت می کند و نشان می دهد که هنوز ایرانیان برای استقلال خویش می کوشیدند و فر و شکوه دوره ساسانی و برتری نژادی و فکری خود را به کلی فراموش نکرده بودند.»
هدایت، نمایشنامه مازیار را در سه پرده تنظیم و نگاشته است به طوری که پرده اول از شش مجلس، پرده دوم از پنج مجلس و پرده سوم از هشت مجلس تشکیل شده است. در این نمایشنامه، مازیار که علیه حکومت خلفای عباسی قیام کرده است و به کمک افشین می خواهد خلیفه معتصم را سرنگون کند، بر اثر توطئه برادرش کوهیار و همچنین علی بن ربن طبری و به دستور عبداله طاهر؛ والی خراسان که از طرف خلیفه مامور دستگیری مازیار شده است، دستگیر و به سامرا برده می شود.
شهرناز دختر سر راهی در خدمت مازیار است و به او دل باخته، اما کوهیار هم بر او نظر دارد. قبل از دستگیری مازیار، شادان که از فداییان مازیار است ترتیبی می دهد که او فرار کند و شهرناز را نیز در میکده ای که به عنوان محل ملاقات آنها تعیین شده بود به او می رساند. سرانجام مازیار دستگیر و به زندان منتقل می شود. شادان که اکنون به لباس نگهبانان زندان در آمده است، ترتیب فرار مازیار را از زندان می دهد و شهرناز را نیز با لباس مبدل به دیدن مازیار به زندان می برد. درست در لحظه ای که همه امکانات برای فرار آماده شده، معلوم می شود که شهرناز خود را مسموم کرده است و در همان جا می میرد. پس از مرگ شهرناز، مازیار دیوانه می شود و هذیان می گوید و سرانجام پسر ربن را که رییس زندان شده بود به قتل می رساند و نمایشنامه در همین جا به پایان می رسد.
نمایشنامه "مازیار"، یک نمایشنامه ضد عربی صرف است که جهان نگری ایرانی دارد و هدایت در آن موضوعات مختلفی چون عشق، خیانت، وطن فروشی، مبارزه، انتقام، رقابت و حسادت را مطرح کرده است. "عبدالحسین زرین کوب" درباره این نمایشنامه گفته است:«نمایشنامه مازیار در یک قالب منسجم و محکم تنظیم شده و بار دراماتیکی آن در بسیاری از جاها به اوج خود رسیده است. بالاتر از همه شخصیت خود شهرناز است که بسیار زنده و جاندار تصویر شده و نمونه یک زن رنج خورده ایرانی در آن روزگار است. شخصیت مازیار متزلزل است و نویسنده به عمد شاید به دلیل پایگاه اجتماعی این شخص آن قاطعیت و برش یک رهبر را در او نشان نداده تا به استناد شواهد تاریخی لطمه نزند. هدایت در اینجا موفق است چون مازیار در تاریخ، نماینده امرای محلی طبرستان است که در مبارزاتش با خلیفه همیشه جانب سوف و لعل و محافظه کاری را روا می داشته است و نماینده و رهبر اصلی مردم فقیر و نامدار جامعه مازندران آن روزگار نبوده است. »
صادق هدایت در سال 1309 در پاریس، نمایشنامه دیگری با عنوان "افسانه آفرینش" می نویسد. این نمایشنامه که از آثار منثور و اسطوره ای دوران خود بشمار می آید در سه پرده تنظیم شده و پر از طنز و مطایبه است. هدایت، خود این نمایشنامه را خیمه شب بازی در سه پرده نامیده و در آغاز آن از شعر معروف حافظ:« پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد» بهره گرفته است.داستان این نمایشنامه نیز از این قرار است: در پرده اول، خدا صحبت از آفرینش موجود جدیدی می کند که همه مخلوقات باید به او کرنش کنند. شیطان و یا به قول هدایت " مسیو شیطان" از اطاعت آدم سرباز می زند و از همان اول از نزد خداوند رانده و مطرود می شود. در پرده دوم،آدم یا به قول هدایت "بابا آدم" آفریده می شود و از همان آغاز نق می زند که من گرسنه ام است و خدا به او توصیه می کند که جلو شکمش را بگیرد و از گندم نخورد، به علاوه مواظب شیطان هم باشد تا گولش نزند. در پرده سوم، "بابا آدم" و "ننه حوا" در روی کره زمین حیران اند. گول شیطان را خورده اند و به روی زمین رانده شده اند. خداوند به وسیله جبرییل به آدم و حوا مژده می دهد که آنها را بچه دار خواهد کرد. آدم زیر بار نمی رود. نق زدنها و غرولندهای ننه حوا شروع می شود و بالاخره آدم را راضی می کند. در آخر پرده، بابا آدم به ننه حوا می گوید: «لبهایت را بیار نزدیک» و به قول هدایت « مقصود آفرینش همین است.»
نمایشنامه های هدایت، به لحاظ جریان سازی و تاکید بر امر ایرانیت و ایجاد نوعی هویت ایرانی در جهان آن روزگار بسیار شاخص و حائز اهمیت بوده اند. توجه هدایت به امر نمایشنامه نویسی شاید به خاطر علاقه و اشتیاق مفرط او به تئاتر بوده است. چنانکه خود در این باره گفته است:« «تنها کاری که از من بر می آید اینست که بازیگر تئاتر شوم.» و به قول "میترا هدایت"، یکی از بستگان صادق هدایت، زمانی که صادق بچه بوده و او را به تئاتر می بردند، از این هنر بسیار خوشش می آمده به طوری که وقتی از تئاتر بر می گشتند ادای همه بازیگرها را در می آورده و در این زمینه استعداد فراوانی نیز داشته است.
هدایت در مدت اقامت خود در فرانسه در همان سال 1309، علاوه بر نگارش این نمایشنامه ها، داستان های کوتاه "مادلن"،"زنده به گور" و "اسیر فرانسوی" را نیز می نویسد که به همراه پنج داستان کوتاه دیگر در سال 1309 در مجموعه ای به نام "زنده به گور"به چاپ می رسند. او در تابستان همان سال به ایران بازمی گردد و به استخدام بانک ملی درمی آید اما پس از مدت کوتاهی به اداره کل تجارت، وزارت امور خارجه و در نهایت شرکت سهامی کل ساختمان منتقل می شود و اینهمه تغییر شغل، به خاطر آنست که روحیه او هرگز با کارمندی جور در نمی آمد.
هدایت در شهریور سال 1315 به دعوت دوست خود،دکتر" شین پرتو" که در آن زمان کارمند کنسول گری سفارت ایران در هند بود، به بمبئی می رود تا زبان پهلوی را بیاموزد همانطور که خود گفته است:« من واسطه نمی خواهم بکله خودم می خواهم آن کتابها را بخوانم و بفهمم.» که اتفاقا" زبان پهلوی را به خوبی فرا می گیرد و چندین متون کهن را از پهلوی به فارسی ترجمه کرده و بعدها که به ایران باز می گردد، آنها را به چاپ می رساند. او در زمانی که در هند بسر می برد، "بوف کور" اثر ماندگار خود را که در ایران نوشته بود، به خط خود و به صورت پلی کپی در پنجاه نسخه منتشر می کند و این در حالیست که او در همان زمان در ایران ممنوع القلم بوده و اجازه هیچگونه فعالیت نوشتاری نداشته است.
هدایت در مهرماه سال 1316 به ایران باز می گردد که پس از مدتی در اداره موسیقی در زمینه چاپ و انتشار"مجله موسیقی" با افرادی چون "نیما یوشیج"،"محسن هشترودی" و "عبدالحسین نوشین" که از اعضای هیات تحریریه مجله بودند، همکاری می کند. سال 1320، مجله تعطیل می شود و او به ناچار به عنوان مترجم در دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران مشغول به کار شده و تا پایان دوران زندگی خود بدان می پردازد.
هدایت در سال1322، بنا به دعوت اتحاد جماهیر شوروی در جشن پنجاهمین سال تاسیس دانشگاه تاشکند شرکت می کند و بدین ترتیب دو ماه در ازبکستان شوروی به سر می برد. او در طی همان ایام ،نامه ای از "دختر مادام کوری" دریافت می کند که از او برای شرکت در نخستین کنگره جهانی حمایت از صلح دعوت کرده بود، اما این بار هدایت بنا به دلایلی از رفتن امتناع می ورزد و در طی نامه ای به دختر مادام کوری می نویسد:« من نظر شما را در دفاع از صلح می ستایم.». او در سال 1321 مجموعه داستانی "سگ ولگرد" و در 1323 ضمن همکاری با مجله "سخن" به سردبیری دکتر "ناتل خانلری" مجموعه انتقادی "ولنگاری" را که شامل پنج قصه بود منتشر می کند و یک سال بعد داستان بلند "حاجی آقا" را در قالب طنز می نویسد. سال 1327، هدایت اثر مهم خود را با عنوان "پیام کافکا" تالیف کرده و به عنوان مقدمه بر ترجمه "گروه محکومین" منتشر می کند. به نظر می رسد او کتاب "توپ مرواری" هم در همین سال نوشته باشد.
هدایت در سال 1329 کتاب "مسخ" را که شامل ترجمه هایی از نوشته های "فرانتس کافکا"ست با همکاری "حسن قائمیان" برای چاپ آماده می کند.فعالیت او در زمینه ترجمه آثار "فرانتس کافکا" و "ژان پل سارتر" از یک سو به دلیل علاقه فراوان او به آنها و از سوی دیگر به سبب گرایشی است که به سوی اگزیستانسیالیسم داشته است. او "آلبرکامو " و "جیمز جویس را نیز بسیار دوست می داشت، چنانکه او همانند کامو پای بند به اخلاقیات،آداب و ارزشهاست. درباره جیمز جویس نیز گفته بود:« اگر می خواهی نویسنده شوی اول از جیمز جویس شروع کن.»
سرانجام هدایت در 12 آذرماه سال 1329، با گرفتن گواهی نامه پزشکی مبنی بر ابتلا به " روان بیماری" به پاریس بازمی گردد و پس از چهار ماه اقامت یعنی در 19 فروردین ماه 1330 با نقشه از پیش تعیین شده ای توسط گاز به زندگی خود پایان می دهد.او را در قبرستان "پرلاشز" پاریس به خاک می سپارند.بر سنگ او، نام "صادق هدایت" به همراه تصویر یک جغد حک شده است که با چشمان درشت و رک زده، رفت و آمد آدمیان را تعقیب می کند و به خود می گوید:« آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا" احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟...»