کارنامه نمایشنامه نویسان ایران(14)
ذبیح الله بهروز، یکی از چهره های شاخص و تاثیرگذار ادبیات نمایشی و زبانشناسی ایران است که با نگارش آثاری از خود، تاثیرات فراوانی را بر روی جامعه ادبی نسل پس از خود نهاده است.
او در 26 تیرماه 1269 ه. ش در تهران به دنیا آمد. پدرش، ابوالفضل طبیب ساوجی از دانشمندان دربار ناصرالدین شاه و از خانواده ای اهل فضل بود و بهروز از همان آغاز کودکی تحت تاثیر دانش پدر با دنیای فرهنگ زمانه خود آشنا شد. او تحصیلات مقدماتی خود را در مدارس قدیم گذراند و در سن بیست سالگی برای تکمیل معلومات خود راهی مصر شد ودر آنجا قریب به ده سال زندگی کرد. در این مدت با علم جدید آشنا شد وبه زبانهای عربی و انگلیسی تسلط کامل یافت، پس از آن به انگستان رفت و در دانشگاه کمبریج به عنوان دستیار در زمینه انجام پژوهشهای تاریخی و فرهنگی ایران همکاری خود را با ادوارد براون آغاز کرد اما از آنجا که عقاید وی مخالف نظرات براون بود،این همکاری بیش از 5 سال دوام نیافت و او از ادامه همکاری با براون صرف نظر کرد، پس به آلمان رفت و در مدت اقامت یکساله خود با خاورشناسان نامدار آن کشور به بحث و تبادل نظر پرداخت. سپس در سال 1302ه.ش به ایران بازگشت و پس از چندماه بیکاری، شغلی را در وزارت مالیه عهده دار شد. در آن اثنا، هنر نمایش به همت تنی چند از فرزانگان به مرور جای خود را میان مردم باز می کرد هر چند که پیش از آن با تاسیس دارالفنون که بر گسترش ارتباطات سیاسی و فرهنگی ایران و کشورهای اروپایی به ویژه فرانسه افزوده بود، هنر تئاتر با اجرای نمایشنامه های مولیر در ایران جان گرفت و با آمدن بازیگران و نوازندگان قفقازی به ایران و اجرای نمایشنامه هایی مانند آرشین مالالان، عاشق غریب و مشهدی عباد، این امکان به وجود آمد که مردم با سبک نمایش جدید آشنا شوند و هنرمندانی پدید آیند که علاوه بر ترجمه از زبانهای خارجی، خود به تقلید اپرتهای قفقازی بپردازند و یا با استفاده واقتباس از تاریخ ایران نمایشنامه هایی را به وجود آورند و این امرعامل مهمی در تاسیس تماشاخانه های عمومی به شیوه اروپایی شد به طوری که به مرور تماشاخانه های متعددی یکی پس از دیگری تاسیس گشت وبدین ترتیب اجرای نمایش که تا آن زمان در میادین و خانه ها تحقق یافته بود، در تماشاخانه های مسقف امکان پذیر شد و مردم کوچه و بازار توانستند در همه فصول سال به این مکانها مراجعه کنند و به تماشای نمایشها بنشینند. یکی از گروههایی که در این سالها اعلام موجودیت کرد، گروه " ایران جوان" بود که در سال 1301 ه. ش به رهبری مسیو تریان تشکیل شد و با همکاری جمعی از فرنگ برگشته ها فعالیت خود را آغاز کرد. در ابتدا سرپرستی این جمعیت را تیمورتاش و سپس، علی اکبرسیاسی و برای مدتی نیز"مشیرالدوله نفیسی" عهده دار شدند.تئاتر "ایران جوان" از نخستین تئاترهایی بود که مردان و زنان مسلمان می توانستند در کنار یکدیگر به تماشای نمایشها بنشینند و این پدیده نویی در تئاتر آن روزگار بشمار می آمد. بیشتر نمایش هایی که توسط این گروه اجرا می شد، آثار ترجمه و یا اقتباس بود. در اجراهای این گروه، ذبیح بهروز به عنوان بازیگر به روی صحنه می آمد و به ایفای نقش می پرداخت و این در حالی بود که او در اداره مالیه نیزبه عنوان کارمند مشغول به کار بود و ساعات زیادی را در آنجا می گذراند. برای بهروز با آن ذوق سرشار از هنر، انجام کار اداری و پشت میزنشینی بسیارخسته کننده و ملال آور بود و همین باعث شد که او سرانجام پس از سالها همکاری با اداره مالیه، از ادامه کار صرف نظر کرد و آنجا را برای همیشه ترک گفت. پس از آن به تدریس پرداخت که در آن زمینه نیز به دلیل اختلافاتی که میان او و اولیای وقت درباره شیوه های آموزشی پیش آمد، از این کار نیز کناره گرفت و در سال 1308ه. ش به نواحی جنوب سفر کرد. در طی سالیانی که بهروز در زمینه های مختلف فعالیت داشت، به طور جدی به کار نمایشنامه نویسی نیز می پرداخت و نمایشنامه های متعددی را به رشته تحریر در آورد که عبارتند از: "جیجک علیشاه" یا "اوضاع دربار در چند سال پیش"،" شاه ایران و بانوی ارمن"،" در راه مهر"، "شب فردوسی" و "حکیم باشی".
بهروز نمایشنامه "جیجک علیشاه"، یا"اوضاع دربار در چند سال پیش " را در سال 1301 ه. ش در پنج پرده نگاشت. این نمایشنامه یک کمدی انتقادی است و مضمون آن درباره شاهان قاجار و رژیم استبدادی است. محمد علی سپانلو در کتاب "نویسندگان پیشرو ایران" بر این باور است که این نمایشنامه پوزخند محتاطانه ای به طمطراق ها و تفرعنات رسمی است و نویسنده در آن،اگر چه یک پادشاه سنتی قاجار را مورد حمله قرار داده اما به طریقی رندانه چشم به روزگار خود نیز داشته است. بهروز این نمایشنامه را با حال و هوایی متفاوت از سایر نمایشنامه های خود نوشته است. او در این نمایشنامه، دربار ناصرالدین شاه را با طنزی گزنده مورد انتقاد قرار داده و همین امر، اعتراض طرفداران قاجار را درباره او برانگیخته است. این نمایشنامه بارها به چاپ رسید که آخرین چاپ آن در کتاب جمعه، شماره 34(اردیبهشت 1359 ه. ش) بود.
نویسنده این نمایشنامه را همانند نمایشنامه های دیگر خود، به صورت اپیزودیک نوشته،یعنی هر پرده در ظاهر مستقل اما در باطن در ارتباط با پرده های دیگر است. در پرده اول نمایشنامه، یک دربار کوچک در ولایتی تصویر می شود که بیگلربیگی در راس آن است و ستمهای فراوانی به رعایا می کند تا آنکه رعایا، شکایت نزد او برده و درخواست دادخواهی می کنند اما جز ناسزا و کتک کاری دستگیرشان نمی شود. این پرده در مقایسه با پرده های دیگر اثر، از جدیت بیشتری برخوردار است و طنز موجود در آن کمرنگ است.
بهروز از پرده دوم به بعد، دربار ناصرالدین شاه را با افرادی چون شاه، صدراعظم، وزیردواب،کریم شیره ای، مفخرالشعرا، رئیس خلوت نشان می دهد که آنان کاری جز تملق و چاپلوسی و لودگی و تردامنی ندارند.
نویسنده در این نمایشنامه از زبانی طنزآمیز،ساده و روان و مملو از اشارات عامیه و اصطلاحات عامه دوره قاجار بهره برده است. این نمایشنامه،پوزخند رندانه ای است علیه جهل و نادانی و چاپلوسی و بیکاری و از همه جا بی خبری درباریان عصر ناصری که می تواند در سایر ادوار تاریخی نیز قابل توجیه باشد.
کاظم زاده ایرانشهر در مقدمه ای که بر چاپ اول این نمایشنامه نوشته، اشاره می کند که « در این کتاب قوه فکر، قوه قلم و حس آزادیخواهی با هم مسابقه کرده و هر یک به بهترین شکلی به نمایش درآمده است. از حیث ادبی، در نظر ما این کتاب بر آثاری که تا کنون در این زمینه نوشته شده، مانند کتابهای کمدی فتح علی آخوندزاده و تئاترهای ملکم خان(منظور کتاب "مجموعه تئاتر"؛ میرزا ملکم خان است که بعدها معلوم شد همه این نمایشنامه ها از آن میرزا آقا تبریزی است و به اشتباه به نام میرزا ملکم خان چاپ شده است )برتری دارد و ما این کتاب را در ردیف کتاب "حاجی بابای اصفهانی" و کتاب "یکی بود، یکی نبود" آقای جمالزاده می شماریم... این تئاتر نیز در شرح دادن اوضاع دربار ایران در سابق و در ضمن آن، حالات و اخلاق چند طبقه مردم نیز بیشتر از پیش سحر کرده و اعجاز نموده است.»
این نمایشنامه به دلیل ایجاز در کلام، صحنه پردازیهای بجا و گفت و گوها و محاوره های محکم و مسنجم، به عنوان یکی از آثار ماندنی ادبیات نمایشی دوره رضا شاه بشمار می آید.
شاید بهروز، پس از کمال الوزاره محمودی، دومین نمایشنامه نویسی باشد که از لهجه های مختلف ایران در زبان شخصیتهای نمایشنامه اش بهره گرفته و به آنها روح و جان بخشیده است.
بهروز، نمایشنامه " شاه ایران و بانوی ارمن" را در چهار پرده نگاشت و آن را در سال 1306 ه. ش منتشر کرد.
او در مقدمه کتاب اذعان داشته که می خواسته این اثر را در قالب سناریو و برای فیلم بنویسد.او این نمایشنامه را ابتدا به زبان انگلیسی و به سپس به زبان فارسی تحریر کرد.
"شاه ایران و بانوی ارمن"،یک نمایشنامه بزمی تاریخی است و داستان آن درحقیقت داستان خسرو و شیرین نظامی گنجوی است که نویسنده طبق ادعای خود، توانسته به آن افسانه، رنگ و بوی تاریخی بدهد و آن را به صورت یک واقعه تاریخی جلوه گر سازد. او در این باره می نویسد: درست است که این نمایشنامه افسانه است وافسانه نویس در وضع و حذف وقایع کاملا" مختار می باشد. ولی برای نوشتن آن مطالعات تاریخی وسیعی را انجام داده ام و تا حدی آن را به واقعیت تاریخی نزدیک کرده ام.
از اینروست که بیشتر نامهای به کار رفته در نمایشنامه، همان نامهای آمده در منابع تاریخی قبل از اسلام هستند.
پرده اول نمایشنامه، با مقدمه مفصلی شروع می شود. خسرو پرویز در روز عید نوروز به بار می نشیند و سپس به سان لشکریان می رود. اسپهبد ارمنستان هم در لشکرگاه است. او شب همان روز با اسپهبد درباره شیرین به صحبت می نشیند و سپس سرگرم باده گساری می شوند. خسرو با توصیفات اسپهبد، دل به شیرین می بندد و روزها و شبها را با یاد او سپری می کند تا اینکه سرانجام، شبی شاپور؛ دبیر دانای خود را فرا می خواند واو را برای آوردن شیرین راهی ارمنستان می کند و خود نیز به جنگ تاتاران می رود. شاپور که نقاش چیره دستی است، چهره خسرو را می کشد و در چمنزاری که بزمگاه شیرین است، می آویزد. شیرین با دیدن چهره خسرو، دل به او می بندد و شاپور توسط پیرزن رمال و نیز جاسوسان به عشق شیرین درباره خسرو پی می برد. پس با او ملاقات کرده و قرار می گذارد که او را به تیسفون ببرد. بدین ترتیب شیرین همراه هیاتی راهی تیسفون می شود. در کنار کجاوه شیرین، جوانی آشفته به نام فرهاد، دیوانه وار می دود و با اوامر شیرین جان می فشاند.
در پرده دوم، شیرین در تیسفون است اما خسرو هنوز از جنگ تاتاران برنگشته است. بزرگان ایران برای سرگرمی شیرین و جلوگیری از بازگشت او به ارمنستان، طرح بنای قصری را در کنار کوه الوند پی می ریزند که طرح فرهاد مورد پسند واقع شده و او پس از صحبت با شیرین، مشغول به کار می شود. در دیدار بعدی قرار می گذارند که فرهاد تندیس شیرین را بر فراز صخره ای به یادگار حجاری کند و همین موجب رفت و آمد پی درپی فرهاد به قصر می شود و بدین ترتیب الفتی عجیب میان او و شیرین به وجود می آید به طوری که شیرین، خسرو را از یاد برده و فراموش می کند. در این اثنا شاپور، نامه ای به خسرو می نویسد و ماجرا را شرح می دهد؛خسرو برمی آشوبد و نامه ای می نویسد که در آن دستور می دهد قصر را ویران و فرهاد را دستگیر کنند. بدین ترتیب قصر خراب و فرهاد دستگیر می شود و قصه عشق فرهاد و شیرین و خسرو و شیرین درهم گره می خورد.
در پرده سوم و چهارم نیز داستان با شخصیتهای مختلف توسعه یافته و پیش می رود. در پایان پرده چهارم خسرو به دست یکی از اطرافیان خود به نام شیراوژن، زخمی شده و در دامان شیرین جان می سپارد و بدینسان نمایشنامه به پایان می رسد.
این نمایشنامه دارای ساختاری روایی_دراماتیک است و از زبان باستانی یکدست و منسجمی برخوردار است و در حقیقت بکارگیری این نوع زبان جزء ویژگی های ممتاز اثر بشمار می آید.
یعقوب آژند در کتاب نمایشنامه نویسی در ایران در تحلیلی که به اختصار از این اثر ارائه داده ، بر این باور است که در این نمایشنامه، عبارات و دیالوگها گاه حالت آهنگین پیدا کرده و شعرگونه شده اند اما کاربرد این زبان که نویسنده در استعمال آن بسیار رنج برده، بر ساخت دراماتیک نمایشنامه لطمه زده و آن را مصنوعی و دور از منطق زبان نمایشی کرده است.
نمایشنامه دیگر این نویسنده که " در راه مهر" نام دارد، شامل پنج پرده است. بهروز سه پرده آغازین نمایشنامه را در سال 1310ه.ش نوشته و منتشر کرده و پرده چهارم و پنجم را سی سال بعد بدان افزوده است. این دو پرده حاوی اندیشه های فلسفی و عرفانی است. نویسنده در این نمایشنامه می کوشد تا به تشریح و توصیف عرفان ایرانی بپردازد. داستان این نمایشنامه درباره "عابد" و "رندی" است که در مسجدی با یکدیگر آشنا می شوند و رند با ادعاهای خود، درصدد برمی آید تا عابد جستجوگر را از ادامه راه منصرف کند.
در پرده نخست نمایشنامه، شیخ شهر با رندان و خماران در می افتد و محتسب را علیه بزم آرایان و بت پرستان و کندن ریشه فساد آنها تشویق و تحریک می کند. محتسب، مامورانی را می گمارد تا مواظب رندان و خماران باشند. یکی از این ماموران که دوست محتسب است، در کمین می نشیند و شب هنگام خواجه ای را می بیند که وارد شبستان می شود و رندی نیز در پشت ستون ماوا می گزیند. خواجه دست به دعا می گشاید و از خدا گشایش می طلبد و رند نیز همه حرفهای او را می شنود و شروع به نیایش می کند: « دادارا، مهرآفرینا،زهی شادی و کامیابی و خورسندی که مهر می ورزم و هرگز دیده به بد نمی آلایم. نه در دلم از کس رنجش و کینه ایست و نه از مرگم بیم و باک ... خواسته جهان به چشمم هیچ است و نام و ننگم پیشم پندار.»
خواجه با شنیدن هر جمله و عبارت رند، رنگ از چهره می بازد و جان می گدازد و در هم می شود تا آنکه با رند به صحبت می نشیند و از او می خواهد که راه بنمایاند اما رند جایی دیگر و زمانی دیگر را وعده می کند و می رود. خواجه، پریشان حال به دنبالش راه می افتد. دوست محتسب نیز شوریده حال از صحنه خارج می شود.
پرده دوم، کوی جانان است. جوانی سر برهنه، دلیر وتنومند و بالا بلند با کشکولی در دست وارد می شود. از کوی جانان می گوید و از نوشیدن و بیخود گشتن و از خود وارهیدن:« تو چه پنداری مستی چیست؟ این مستی آن هستی و منگی که همی پنداری نیست. هشیاری بیم و بند و پرهیز و خودبینی است. زنهار از هشیاری، زنهار. آه از هشیاری و جاه و نام و ننگش، وای از هشیاری و سود و زیان و چنگش.» و سپس جانانش را می طلبد و بتش می نامد. گدایی که مامور محتسب است، پیش می آید و نیاز می طلبد و جوان از باده کشکول به زور در دهان او می ریزد،گدا مست می شود و حرفهای لوس می زند. جوان او را از صحنه بیرون می راند، جوان از کشکول می نوشد و خاک ره جانان را توتیای دیده می کند و می بوسد و می بوید و سر فرود می آورد. در خانه باز می شود. چهره ای زیبا بیرون می آید و نگاهی به جوان می اندازد، جوان سربلند کرده و به او خیره می نگرد تا آنکه بیهوش می شود. او ،گردن بند خود را در آورده و بر روی دستان جوان می گذارد و خرمان از صحنه خارج می شود. جوان به هوش می آید. گردن بند را می بوید، می بوسد و مدهوش می شود.در این هنگام، گدا از ته کوچه می آید و محتسب و یارانش نیز سر می رسند. محتسب به سوی جوان می آید. جوان هوشیار می شود و به جرم باده خواری و بت پرستی دستگیر و راهی زندان می شود،گدای مست نیز دستگیر می شود. در این هنگام رند و خواجه از ته کوچه می آیند.رند راه را به خواجه نشان می دهد. در این راه چیزی جز بند و شکنجه و زندان نیست و خواجه می پذیرد و هر دو راهی می شوند.
در پرده سوم، رند همراه خواجه از گذرگاه تاریکی ظاهر می شوند و در روشنی چراغ رخ می نمایند و احتیاط می کنندکه گرفتار بلیه نشوند و نمی شوند. رند در آن سوی پرده شاه نشین، صحنه هایی را به خواجه نشان می دهد که هر کدام نمادی از دین، جان، مال و ننگ است و بدین ترتیب دنیای دیگری در برابر خواجه می گشاید. رامشگرانی با دف و چنگ و نی و می به درون می آیند و دلارایی نیز با جامی زرین در دست، باده در کام رند می ریزد و به سوی خواجه می آید. در آغاز خواجه از نوشیدن آن اکراه دارد، اما سرانجام تسلیم و سرمست از باده ناب می شود.در قسمت نهایی نمایشنامه، اسپندار(شمع) پدیدار می شود و رند، آشفته و آهسته دست به سوی آن دراز می کند.
آژند درباره این نمایشنامه بر این باور است که نویسنده با استفاده از عناصر دوره اسلامی، راهی به درون تفکر قبل از اسلامی می گشاید و با توجه به نوعی عرفان، بر تظاهر و ریاکاری خط بطلان می کشد.
به عقیده او، صحنه پردازی نمایشنامه، با منظور و نظر نویسنده مطابقت دارد اما اثر از لحاظ فن و صنعت دراماتیک دارای اشکالاتی است چنانکه برخی از توضیحات صحنه زاید است و ایجاز و اختصار در آن به حدی است که مخل طبع شنونده و بیننده شده است،اشخاص بازی نیز از نظر روانی چندان شخصیت پردازی نشده و در پایان نمایشنامه، دارای همان خصال و صفاتی هستند که در آغاز بوده اند، از طرفی پرده های نمایشنامه نیز چندان ارتباطی با یکدیگر ندارند و ارتباطشان ضعیف است.
به گفته مولف کتاب نمایشنامه نویسی در ایران، قسمت اعظم این نمایشنامه به صورت پانتومیم است و زبان آن نیز آهنگین و موزون است.
او بر این باورست که به کارگیری واژگان فارسی شعرگونه و جمله های فارسی سره، نشانگر ذوق و طبع نویسنده بوده، در حالی که استعمال کلمات دور از ذهن مثل وشت(رقص و چرخیدن)، آگستن (آویختن)،رشن به شش(مختلف)، اسپندار(شمع) و غیره بدان لطمه زده،با این حال نویسنده در عرضه محاورات غنی تا پایان نمایشنامه، موفق بوده است.
به هر حال نمایشنامه "در راه مهر" یک نمایشنامه خیالی، انتقادی، فلسفی و اخلاقی است که نویسنده خواسته فلسفه عرفانی و اخلاقی را در لفاف تمایلات و احساسات ملی به شیوه نمایشنامه توصیف کند.
مهدی فروغ درباره این اثر می گوید:«این نمایشنامه را می توان یک اثر ادبی به حساب آورد که سعی شده در کسوت نمایشنامه عرضه شود. »
"حکیم باشی" نیز نمایشنامه ای کمدی توام با انتقادهای اجتماعی است و "شب فردوسی" همانطور که از نامش پیداست، نمایشنامه ای در تجلیل از شاعر بزرگ و حماسه سرای طوس، فردوسی است. بهروز این نمایشنامه را در یک پرده نوشت و درونمایه آن را از مقدمه "بیژن و منیژه" شاهنامه اقتباس کرد.
نمایشنامه از آنجا آغاز می شود که فردوسی جوان، شب هنگام که هوا آشوب است و باد خوارزم وزان، همراه دو سوار دیگر به صحن خانه اش در باغ مصفایی وارد می شود. دو سوار خداحافظی کرده و می روند و فردوسی می ماند و شب پر هول و هراس و تیره. فردوسی با خود گویه ها دارد. رفته رفته تیرگی شب محو می شود و روشنایی جای آن را می گیرد. صدای زنگ کاروان از دور به گوش می رسد. کاروان می رسد و فردوسی در می یابد که آن کاروان مانویان است که از چین راهی بغداد است. فردوسی شمه ای در مذمت مانویان می سراید. کاروان در پشت تپه ها از نظرها محو می شود. فردوسی آشفته حال، از روزگاران گذشته،از شوش،جندیشاپور،دانشمندان و پزشکان ایران زمین یاد می کند و آه می کشد و با دلتنگی تمام به خوابگاه فرنگیس می رود.
با فرنگیس از دلتنگی خود می گوید و از اینکه می ترسد ایران گرفتار ددان شود. صحبتها به درد دل می گراید. صدای دسته ای از جوانان که می خوانند شاد بادا جشن مهرگان/ مرکهان را و یاران در جهان ،در شاهراه با ساز و دهل و تنبور و چراغ و مشعل طنین می افکند و فردوسی را شور و شعفی فرا می گیرد به طوری که از فرنگیس می خواهد بزمی پر شور و حال برپا کند تا اندوه دل بزداید. بزم که برپا می شود فردوسی از دست فرنگیس باده می نوشد و فرنگیس چنگ می نوازد و کتاب داستان بیژن و منیژه را که از پدرش گرفته برمی گیرد و به فردوسی می دهد و از او می خواهد آن را به نظم بکشد. فردوسی می پذیرد و همان شب دست به کار می شود و می سراید:شبی چون شبه روی شسته به قیر/نه بهرام پیدا، نه کیوان، نه تیر بدین ترتیب اشعار آغازین داستان بیژن و منیژه آغاز می شود.
در این نمایشنامه، لحظات و سکنات باستانگرایی و ایرانگرایی به خوبی آشکار است. زبان نمایشنامه، یک زبان ادبی است. نویسنده از اصطلاحات و واژگان کهنه فارسی سود جسته و سعی کرده که گفتگوهای نمایشنامه را به زبان فردوسی در شاهنامه نزدیک کند.
آژند در کتاب نمایشنامه نویسی در ایران درباره این نمایشنامه می گوید: این نمایشنامه را نمی توان با معیارهای نمایشنامه نویسی رئالیستی سنجید. فضا و زبان نمایشنامه طوری است که آن را از حیطه واقعیت دور ساخته و حالت تصنعی و رمانتیک بدان بخشیده است. اطلاعات تاریخی نمایشنامه نیز جای سوال دارد. مثلا" اینکه آیا در قرن پنجم هجری مانویان هنوز در سرزمین های اسلامی بدان مایه آزاد بوده اند که همراه کاروانی، آن هم به بغداد، مرکز سرکوب این گونه گروهها و نحله ها بروند؟ و اصولا" چه ویژگیها و خصوصیاتی داشته اند؟ مساله زندیق که صفت آنها بوده و بهانه کشتارشان، چه می شود؟ آیا مردم و فردوسی، در آن روزگار، با این زبان و گفتگوهایی که نویسنده به کارش گرفته، صحبت می کرده اند؟
نمایشنامه از نظر صحنه پردازی هم گاه دچار اشکال است و به قصه پردازی بیشتر شباهت دارد تا نمایشنامه.
بهروز از سال 1310 در دانشکده هواپیمایی ارتش به تدریس پرداخت و همزمان به طور جدی فعالیت خود را در زمینه پژوهش زبان و خط فارسی آغاز کرد و در این زمینه آثاری را نگاشت که از میان آنها"زبان ایران(درباره پارسی سره نویسی)"،"خط و فرهنگ تقویم و تاریخ"،"تقویم شهریاری""گوی و چوگان" شایان ذکر است.
انور خامه ای در کتاب چهار چهره در این باره می گوید:« انتقاد از زبان فارسی با شکلی که در اواخر دوران قاجاریه داشت، پیش از بهروز توسط دیگر نویسندگان مطرح شده بود، و اصلاح آن را لازم می دانستند. انگیزه این امر کاملا" روشن بود. آنها معتقد بودند تکلفات، اصطلاحات زائد،واژه های عربی، ترکی و انبوهی از کلمات بیگانه زبان فارسی را دچار بحران کرده و نیاز به پالایش دارد. بهروز آغاز گر پارسی سره نویسی یعنی بیرون راندن همه کلمه های بیگانه از زبان فارسی نبود. پیش از او کسان دیگری نیز بدین کار دست یازیده بودند، بی آن که اثر چندانی در اصلاح زبان موجود داشته باشند. بهروز این کوشش را از سر گرفت و با پایداری و سرسختی کم مانندی آن را پیگیری کرد. احساسات ایرانگرایی نیز که در جریان جنگ جهانی اول در میان برخی از روشنفکران به اوج خود رسیده بود نیز به این امر دامن زد.
بهروز اگر چه در مواردی راه افراط پیمود اما در مجموع کوشش های او بی نتیجه نماند و جنبشی پدید آورد که همراه با کژی ها و کاستی های گوناگون همچنان ادامه یافت.»
به هر حال او، همواره درباره بکارگیری زبانی ساده و رسا در نمایشنامه تاکید داشته ، چنانکه خود در مقاله ای با عنوان "موضوع و زبان و خوشاهنگی و خط تئاتر"، اعلام کرده است که برای نوشتن یک نمایشنامه بایستی از زبانی ساده،رسا و خوش آهنگ استفاده کرد تا آنکه بتوان زیبایی معانی را بی تکلف با الفاظی رسا و نوایی خوش و موثر بیان کرد.
بهروز علاوه بر کار نمایشنامه نویسی و پژوهش، در زمینه شعر و شاعری نیز صاحب ذوق بود و در این زمینه آثاری را نگاشت که عبارتند از" معراج نامه" که نام دفتری از اشعار اوست و به چاپ رسیده است و "مرآت السرایر و مفتاح الضمایر" که طنزی علیه فاضل مآبان و شاعران متملق و چاپلوس است.
در سال 1344، بهروز از دانشکده هواپیمایی ارتش بازنشسته شد تا آنکه سرانجام در سال 1351 ه. ش در تهران چشم از جهان فرو بست.