گفت و گوی ذیل با هوشنگ آزادی ور؛ پژوهشگر، مستندساز و مترجم کتاب سه جلدی تاریخ تئاتر جهان اسکار گ. براکت است که برای نخستین بار توسط نگارنده در سال۱۳۸۵انجام شد و در همان سال با تیتر "خوب دیدن، خوب شنیدن" در روزنامه کارگزاران به چاپ رسید. هدف از انعکاس دوباره ی مطلب از یک سو معرفی هوشنگ آزادی ور به عنوان متفکر تئاتر به هنرمندان جوان تئاتر امروز ایران است و از سوی دیگر یادآوری این نکته که تئاتر امروز ایران به کجا می رود؟ ...

حرفی برای گفتن ندارم!

در سال 1321 در یک خانواده آذری طبقه زیر متوسط در تهران به دنیا آمد. فرزند اول خانواده بود و از همان آغاز به دلیل فعالیت های حزبی پدر، تحت مراقبت و تربیت مادر بزرگ شد، مردی لاغراندام ،با قدی متوسط که با نگاهی تیز و هوشمندانه از پشت قاب عینک خود به زندگی پیرامونش نگاه می کند.انسانی اجتماعی و پرشور که با روحیه ای شاعرانه ستایشگر یکرنگی هاست و منزوی از دورنگی های زمانه و دوستی های دغل در گوشه ای به نظاره می نشیند و چون قاضیان به سنجش زشتی ها و پلشتی های دوران خود. او کسی نیست جز "هوشنگ آزادی ور"، مترجم تاریخ تئاتر جهان، تاریخ سینما، رومئو ژولیت،شاعر،مستند ساز و کارگردان تئاتر.

از دوران نوجوانی نام او را شناختم! زمانی که به تشویق پدر، کتاب "تاریخ تئاتر جهان" اسکار گ. براکت را خواندم و با دنیای تئاتر آشنا شدم، و او بود که دریچه ای تازه از تئاتر جهان را به روی من گشود آنچنان که علاقه و اشتیاق به تحصیل تئاتر را در من پدید آورد و زمانی که به دانشگاه رفتم، باز او بود که در هیات استاد با شیوه ای نو و شگردی تازه خوب دیدن و خوب شنیدن را به من آموخت. نام او برای همه دوستداران تئاتر و سینما، نامی آشناست و این به سبب آنست که آثار او برای اهالی هنر به عنوان برگزیده ترین کتب مرجع تئاتر و سینما بشمار می آید.به همین بهانه از او تقاضای گفت و گو کردم تا از زبان خودش، به زندگی او نقبی بزنم و او را بیشتر به دوستدارانش معرفی کنم ، حاضر به گفت و گو نبود زیرا به گفته خودش آدم اهل مصاحبه نیست و حرفی برای گفتن ندارد اما بالاخره پس از پافشاریهای فراوان پذیرفت.امروز که پس از گذشت سالهای طولانی دوباره پای صحبت او نشسته ام نه به عنوان دانشجو که به عنوان پرسشگری که می خواهد بیشتر درباره او بداند، می بینم که خسته است و دلزده، بیمار است و حال خوشی ندارد.از اینکه مدتی است دچار کم حافظگی شده اظهار تاسف می کند و به قول خودش سعی می کند با آن کنار بیاید اما من می بینم او را که در طی گفت و گو با جدالی بی همتا، بر فراموشی ها فایق آمده و با تمرکز لازم به سوالات پاسخ می گوید حتما" شما هم به این موضوع پی خواهید برد.

هوشنگ آزادی ور: « وقتی به دنیا آمدم یک زندگی سرگردانی داشتم چون پدر من یک آدم سیاسی بود و درگیر با گروه پیشه وری و من را به گردن مادرم انداخته بود. مادرم هم به شدت ضد سیاسی بود و به خاطر آنکه از وضعیت پدرم خیلی زجر کشیده بود، من و دوبرادر و خواهرم را به کلی دور از سیاست نگه می داشت. البته از آن دوران چیزی به یادم نمی آید و اینها هم که می گویم به من گفتند. بعد از آنکه کمونیست شکست خورد و حزب هم از بین رفت ما یک نوع زندگی پنهانی داشتیم یعنی خیلی قرار نبود آفتابی بشویم ،این به خاطر آن بود که پدرم کمونیست بود...

باید بگویم که گرایش من به سوی هنر در واقع از طریق سیاست شروع شد اما هرگز وارد سیاست نشدم .پدرم کتاب و مجله زیاد به خانه می آورد و من که فرزند بزرگ خانواده بودم، در سال سوم ابتدایی آنها را می خواندم و از همان زمان به شعر گرایش پیدا کردم، مجلات را ورق می زدم و شعرهای آنها را بدون انتخاب می خواندم و حفظ می کردم. یادم می آید در سال چهارم و پنجم ابتدایی، معلم ما آقای پیروزجو بود یادش بخیر ...»

آهی می کشد وتبسمی بر لبانش می نشیند، چشمانش از پشت شیشه عینک برق می زند گویی به دوران کودکی بازگشته است، شاداب و پرنشاط ادامه می دهد:

« او این را فهمیده بود و همیشه قبل از شروع درس به من می گفت " بیا یه شعری بخون ببینیم" من هم می خواندم و خیلی هم برای من فرق نمی کرد که اون شعر چی هست و شاید معنای آن هم نمی دانستم، از آن زمان من وارد حوزه فرهنگ و هنر شدم. »

به گفته او، پدرش نقاشی می کرد و با مرحوم "خاکدان دکور ساز" دوست بود. آنها برای مرحوم "عبدالحسین نوشین" که از بانیان تئاتر علمی در ایران بود، دکور می ساختند اما هوشنگ در آن زمان خیلی بچه بود و از این طریق وارد تئاتر نشد.

در این باره از زبان مادر خود می گوید:« در بچگی وقتی من را به تئاتر می بردند،گریه می کردم و جیغ می زدم و مردم هم هی منو بغل می کردند تا ساکتم کنند. ظاهرا" تا سه چهار سالگی هم چیزی از تئاتر نمی فهمیدم یا شاید آنقدر می فهمیدم که تئاتر توانست بعدها در من جایی را برای خود باز کند. البته تا سوم دبستان هر چیزی که می گویم از این طرف و آن طرف شنیدم، از مادرم و داییم و خودم چیزی به خاطر ندارم. به نظرم می رسد من از زمانی گذشته ام را به خاطر می آورم که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم یعنی از سوم دبستان به بعد، آن وقت ها بچه ها از سوم دبستان می توانستند روزنامه بخوانند اما الان نه.»

او موسیقی را از دیگر علایق خود در دوران کودکی می داند و می گوید:« آن روزها یعنی در طی سالهای 1330_1328 در خانه ها یا رادیو نبود، یا اگر هم بود خیلی کم بود بنابراین آدم، موسیقی و آواز را یا در مهمانی ها و عروسی ها می شنید یا توسط تصنیف فروشهایی که به کوچه ها می آمدند و آواز می خواندند و بعضی ازآنها اتفاقا" طرفداران زیادی هم داشتند به طوری که دخترهای زیادی دم در خانه ها جمع می شدند و شاید به خاطر آن بود که آنها صداهای خوبی داشتند. این تصنیف فروش ها از این کوچه به آن کوچه می رفتند و آوازها را می خواندند تا تصنیف های خود را دانه ای یک قران بفروشند و من هم آنها را دنبال می کردم و تا دو سه کوچه که با آنها می رفتم همه آهنگ ها و شعرهای آنها را حفظ می شدم ،وقتی هم که به خانه برمی گشتم آنها را می خواندم و اطرافیان به من می گفتند "چه صدای خوبی داری! " اما مادرم می پرسید: "تو این آوازها و شعرها را از کجا یاد گرفتی؟" و خوب من از تصنیف فروشها یاد گرفته بودم.» سری تکان می دهد و می خندد: هاهاهاها... ، خنده او من را تحت تاثیر قرار می دهد و می خندم.

و ادامه می دهد: «خیلی وقت ها علاقه زیادی داشتم با پای برهنه بیرون بروم. آن موقع ها مثل حالا خیلی عار و ننگ نبود که آدم با پای برهنه بیرون برود. یادم می آید که مادرم همیشه به دنبالم توی کوچه ها می دوید و در حالی که کفش های من در دستش بود، داد می زد: "هوشنگ کجا داری میری؟بیا اینها رو بپوش" و من غیب می شدم و مثل باد به دنبال تصنیف فروشها می دویدم و اینطور بود که همه آهنگ های روز را یاد گرفتم تا زمانی که رادیو به خانه ما آمد. یادم می آید که در کوچه ما، خانه ما اولین خانه ای بود که رادیو وارد آن شد.»

از علاقه دوران کودکی خود به سینما می گوید:«از دیگر عادتهای دوران کودکیم، دیدن فیلم بود. یکی دو بار پدرم ما را به سینمایی برد که به نسبت سن و سال ما آنقدرها نزدیک خانه نبود. بعد از آن دیگر پدرم فرصت نکرد ما را به سینما ببرد و خود ما قاچاقی به سینما می رفتیم. بلیط آن شش زار بود و من و برادر کوچکم پولهایمان را روی هم می گذاشتیم و دو نفری با یک بلیط به سینما می رفتیم آنهم با پای برهنه تا مادرم نفهمد چون باور نمی کرد که آدم با پای برهنه به سینما برود. اینطور بود که به سینما علاقه پیدا کردم و آن موقع فیلم های پر زد و خورد تماشا می کردیم چون بیشتر همین فیلم ها می آمد. یادم هست آن وقتها وقتی که می خواستند برای یک فیلم تبلیغ کنند بر روی سردر سینما می نوشتند "فیلمی سراسر خون و خونریزی" یا " پر زد و خورد"» می خندد: هاهاهاها... و تکرار می کند: « آره می گفتند فیلمی سراسر خون و خونریزی» و قهقهه وار می خندند: هاهاهاها... و این اثنا از علاقه خود به هنر موسیقی می گوید:« بعد به موسیقی علاقه مند شدم، باید بگویم که من در سرتاسر زندگیم هرگز به یک هنر علاقه مند نبودم بلکه به همه شاخه های هنر گرایش داشتم و شاید به همین دلیل است که امروز همه کاره و هیچکاره شدم و در هیچکدام از این هنرها به جایی که دلم می خواست نرسیدم.» در این لحظه با تاسف سری تکان می دهد و آهنگ صدایش به حزنی بی مثال بدل می شود و ادامه می دهد:« نقاشی هم از پدرم یاد گرفتم. او گاهی نقاشی می کرد و من هم تحت تاثیر او به هنر نقاشی علاقه مند شدم و در این زمینه هم کار کردم به طوری که عکس آدمها را بزرگ می کردم و 20 تومان پول می گرفتم .» با لذتی پر شور و نشاط تکرار می کند:«خیلی پول بود،20 تومان خیلی پول بود.یا آن موقع ها خونه ها پیش بخاری داشتند و یک رف بالای آن بود و پایین آن فضایی داشت که معمولا" در آنجا منظره می کشیدند و من هم برای بعضی از خانه ها، همان جا منظره می کشیدم و باز 20 تومان می گرفتم که خیلی پول بود ها ها ها ها...، من این کار را سال پنجم و ششم دبستان انجام می دادم و با پولی که به دست می آوردم کتاب می خریدم چون خانواده ام آنقدر پول به من نمی دادند که بتوانم کتاب بخرم و بیشتر کتابها را از دوستانم قرض می گرفتم. »

غرق در فضای پر شور و شعف دوران کودکی است که می پرسم: آیا مادر شما در زمینه فعالیتهای هنری مشوق تان بوده است؟ و می گوید: « مادرم بیسواد بود هر چند که از خیلی مادرهای باسواد آن زمان،باسوادتر بود یعنی دانش و فهم بالایی داشت اما زیاد به مسائل روشنفکری و هنری توجه نمی کرد چون از دست پدرم خیلی سختی کشیده بود و همیشه آرزو داشت ای کاش پدرم کارمند دولت بود و یک حقوقی می گرفت .نه مادرم مشوق من نبود اما امتیاز بسیار بزرگی که نسبت به مادرهای این روزها داشت این بود که خیلی در کارهای ما دخالت نمی کرد و ممنوعیتی هم برای ما قائل نمی شد.حالا ممکن بود وقتی که من در خانه نقاشی می کردم و رنگ روی فرش می ریخت و لباس و دست و صورتم کثیف می شد، غر بزند اما اینطور نبود که از نقاشی کردن ممنوع باشم یا حتی وقتی که شعر می نوشتم یک لبخندکی می زد. آدم باسوادی نبود اما خیلی دل گنده بود و وسیع نگاه می کرد و به هر حال من می توانستم کارهای خودم را انجام بدهم .آن موقع ها واقعا" سرگرمی های زیادی برای بچه ها وجود نداشت.همه سرگرمی ما بیرون رفتن و اکثرا" با پای برهنه بازی کردن بود، کتاب هم آن زمان نبود،اینقدر که ما الان کتابفروشی در تهران داریم آن موقع اینهمه کتابفروشی نبود و من برای پیدا کردن کتاب باید به خانه های این و اون می رفتم چون کتابهای پدرم به درد من نمی خورد، آنها همه کتابهای سیاسی بودند و او همه را قایم می کرد. خوب یادم هست اولین کتابی که خواندم "حافظ " بود، آنهم نه به دلیل آنکه آن را دریافته بودم بلکه به دلیل آنکه در خانه ها بود و شاید وزن شعر حافظ را خیلی دوست داشتم.خلاصه گرفتاری های من بیشتر این چیزها بود و البته بیشتر شعر بود، گرفتاری شعر هنوز هم با من هست و این شاید به خاطر آنست که با کلمات، با زبان، با رفتار کلمه خیلی زندگی می کنم، هنوز هم خیلی با آن حال می کنم. ها ها ها ها ...»

از علاقه او درباره شاعران معاصر ایرانی، شاعران کلاسیک ایرانی و شعرای خارجی می پرسم که می گوید:« اگر شاعران دهه پنجاه به این طرف را جزء شاعران معاصر بدانیم، باید بگویم شاعرانی که امروزه شهرت فراوانی دارند، بر روی من تاثیرگذار بوده اند و شاید در میان آنها" شاملو" بیشترین تاثیر را بر روی من داشته است و آن به خاطر وجود عاشقانگی ها، معناسازیها و نرمی زبان اشعار اوست . "اخوان" هم به خاطر وزن و زبان رقصانش دوست دارم و نه چندان به خاطر معانی اشعارش، " فروغ " از تولدی دیگر به بعد و " سپهری " را هم دوست دارم، جز این چند شاعر، آثار شاعران دیگر را یا کمتر دوره کرده ام و یا علاقه ای به خواندن اشعارشان نداشته ام.» به ناگهان انگار مطلب مهمی به یادش آمده باشد با هیجان تمام اضافه می کند: « باید بگویم که در میان شاعران معاصر، در ابتدا با نیما آشنا شدم و اشعار او را خواندم ، نام نیما را اولین بار از زبان پدرم شنیدم که آن موقع می گفت " نیما یوشیج" و اسم او به نظرم بسیار عجیب آمد.نصرت رحمانی هم می خواندم. از بین شعرای کلاسیک هم طبیعتا" مثل همه ایرانی ها، "حافظ" و "مولانا" را دوست دارم ، "سعدی" را زیاد دوست ندارم، "خاقانی" را به خاطر نوعی زبان پر از تعقید و پیچ و خمی که به معنا می دهد، دوست دارم.به طور کلی آثار شاعرانی را دوست دارم که با اشعار معاصر امروز ما همخوانی بیشتری دارند. "نظامی" و "فردوسی" را هم دوست دارم.می دانید آدم نمی تواند بر روی اینها دست بگذارد و بگوید این بهترین بوده است یا آن . واقعا" اینطور نیست حتی در بین شاعران معاصر هم اینطور نیست چنانکه برخی از شعرهای "م. آزاد" را هم دوست دارم یا امروز از غزل های"سیمین بهبهانی" خیلی لذت می برم و آنها را واقعا" زنده کننده غزل می شناسم و از آنها یاد می گیرم.از میان شعرای خارجی هم باید بگویم در دورانی که اشعار خارجی زیاد ترجمه می شد، من و تعدادی دیگر از دوستان شاعر، گروهی را تشکیل داده بودیم به نام "شعری دیگر" و اشعاری متفاوت با سبک و سیاق روز می نوشتیم و برای همدیگر می خواندیم، برحسب اتفاق در همان دوران در اروپا سبک تازه ای در شعر به وجود آمده بود که به آن "موج نو" می گفتند و آثار زیادی از شاعران این مکتب در ایران ترجمه می شدند که از آن میان "آرتو رمبو" و " گارسیا لورکا" ایده آل من بودند. »

_ اگر موافق باشید برگردیم به علایق دوران بعد از کودکی شما یعنی دوران بلوغ؟

« خوب علایق من به شاخه های مختلف هنری در این دوران همانطور ادامه داشت. به طوری که در زمینه نقاشی،آب رنگ کار می کردم یا در زمینه موسیقی، یک دوره ویولون می زدم،موسیقی ایرانی را خیلی دوست داشتم، آواز هم می خواندم اما هرگز آرزوی خواننده شدن نداشتم.»

وقتی دلیل آن را می پرسم، می گوید: « خواننده شدن در دنیای من نبود. دنیای من، دنیای ادبیات بود. هنوز هم در مقابل جمع، هنرنمایی کردن را دوست ندارم چنانکه در تئاتر هم هرگز نخواسته ام بازیگر باشم و یا در سینما همیشه دوست داشتم پشت صحنه باشم،در زندگی هم همیشه پشت صحنه زندگی کرده ام و در حاشیه مسائل بوده ام و این شاید به نوع تربیت و سرگذشتم مربوط می شود.»

ناگهان به یاد حرف او می افتم که پیشتر گفته بود:« آدم اهل مصاحبه نیستم و حرفی برای گفتن ندارم.» حالا می فهمم چرا او حاضر به گفت و گو نبود. او دوست دارد بیش از آنکه درباره خود سخن بگوید، بنویسد و همین جاست که از علاقه خود به کاغذ سفید می گوید و اینکه هر وقت به کاغذ سفید نگاه می کند، از آن لذت می برد چون می تواند بر روی آن بنویسد یک قطعه شعر، نقاشی یا هر مطلبی که دوست دارد.

او خود را بیشتر یک دیده ور فرهنگی می داند و می گوید:« در سرتاسر زندگی یک دیده ور فرهنگی بودم ،برو اینور، برو اونور، برو نمایشگاه، برو آن کنسرت، برو آن کتابخانه، برو آن شب شعر خوب من هم اینطور زندگی خود را تلف کردم . »

از خود می پرسم: آیا واقعا" زندگی خود را تلف کرده است؟ اما او که امروز آثار مرجع و ماندگاری از خود بر جای گذاشته و خدمت فراوانی به اهالی تئاتر و سینما کرده است، پس چگونه می تواند زندگی خود را تلف کرده باشد؟ حتما" شوخی می کند. از او می پرسم: از چه وقت دانستید گرایش شما به سوی هنر و ادبیات تنها به خاطر علاقه نیست بلکه به واسطه یک نیاز است و از آن پس چقدر کارهای خود را جدی گرفتید؟

« قبل از پنجم دبیرستان شعر می نوشتم اگرچه می دانستم آنها شعر نیستند و تنها مشقی برای تمرین اند. یادم می آید وقتی که در کلاس برای بچه ها شعر می خواندم و می گفتم که این شعر را خودم گفتم آنها باور نمی کردند و می گفتند:« برو دروغگو،رفتی از فلان کتاب در آوردی» و من می گفتم که «بابا، فلان کتاب شعرهاش خیلی خوبه این به اون خوبی نیست» اما آنها باور نمی کردند از سال پنجم دبیرستان به بعد شعرهایم را جدی تر گرفتم و آنها را برای مجلات می فرستادم که اوایل چاپ نمی شدند حالا یا به خاطر آن بود که مشهور نبودم و یا آنکه آن شعرها خوب نبودند و احتمالا" هم خوب نبودند اما بالاخره اشعاری از من در مجلات منتشر شد.»

_ اولین شعری که از شما به چاپ رسید، چه نام داشت؟

فکر می کند و می گوید: « درست یادم نمی آید اما شعری بود که در آن ماه را مثل یک پیله سفید تشبیه کرده بودم.ببینید روی حافظه من اصلا" حساب نکنید، چند سالی است که به کلی همه چیز را فراموش می کنم و این جزء بیماری هایی است که دارم با آن سر می کنم.»

می خواهم دلیلش را بپرسم که او نگفته از نگاهم می خواند و می گوید:« می دانید آدم وقتی دچار استرس ها و فشارهای روانی زیادی بشود،کم حافظه و فراموشکار می شود.»

چطور می توانستم باور کنم که هوشنگ آزادی ور با آنهمه روحیه پر نشاط امروز دچار استرس ها و فشارهای روانی فراوانی شده باشد، با خود فکر می کنم شاید در طی این سالها ... که ناگهان به خود می آیم و از او می پرسم: اولین بار شعر شما در کدام مجله چاپ شد و در چه سالی؟ فکر می کند و یکدفعه می گوید:«در مجله روشنفکر در سال 1339 به چاپ رسید.»

و وقتی احساس او را از انتشار شعرش سوال می کنم، لبخندی می زند و با ذوق و اشتیاق تمام می گوید:«خیلی خوشحال شدم و ذوق کنان آن را به مادرم نشان دادم اما او خیلی ذوق نکرد. اصلا" مادر من با روشنفکری مخالف بود برای آنکه از طرف پدرم خیلی بلا به سرش آمده بود. یادم می آید هر وقت می خواست از من گله کند، می گفت:«این هوشنگ همه اش سرش تو کتابه». این بود که از چاپ شعرم زیاد خوشحال نشد اما وقتی به پدرم نشان دادم اشکش در آمد حالا نمی دانم به خاطر شوق بود یا غم و اندوه ؟چون به هر حال در مملکت ما جهان روشنفکری، جهانی پر از اندوه،درد و ناکامی و افسردگی است و شاید او غصه خورد وقتی که دید من هم وارد این بازی شدم.»

آیا در زمینه شعر کتابی هم چاپ کرده اید؟

آره،سال 1350 کتاب شعری به اسم "پنج آواز برای ذوالجنان" چاپ کردم .سه مجموعه شعر داشتم که جز 5، 6 اثر ،همه را دور انداختم و بقیه را در این کتاب آورده ام. می دانید هر از گاهی برای خودم شعر می نویسم که یا از آن خوشم می آید و یا بدم می آید و بعد هم آن را دور می اندازم چون آدم خیلی سخت گیری هستم و به راحتی با هر نوشته ای کنار نمی آیم.»

او در ادامه به خاطرات دوران سربازی اشاره می کند و از آن دوران ،به عنوان یکی از به یاد ماندنی ترین دوران زندگی خود یاد می کند:«دوران سربازی برای من بسیار لذت بخش بود چون در آن زمان طبیعت را شناختم . در آن دوران به عنوان سپاهی دانش در نقطه پرتی از کوههای بختیاری خدمت می کردم. جای بسیار عجیب و غریبی بود و من در آنجا خشونت کوه و طبیعت را دیدم و بسیار لذت بردم.»

وقتی از او سوال می کنم که با این روحیه لطیف و شاعرانه چگونه توانسته است با خشونت کوه کنار آید و از مشاهده آن لذت ببرد، می گوید:« این خشونت در نظر من لطیف جلوه می کرد چون می دیدم خشونت کوه در یک گستره طبیعی بسیار لطیف و همساز با آسمان و درختی است که بر آن روییده و سوسماری که از روی آن رد می شود و این ترکیب به نظر من بسیار زیبا می آمد. به نظر من خشونت در یک نگاه می تواند زیبا و یا زشت باشد. من در دوره سربازی آموختم که زیبایی طبیعت تنها گل و باغچه و جنگل نیست، باد و خاک و وحشتی که از دیدن یک خرس در فاصله یک کیلومتری به آدم دست می دهد هم می توانند زیبا باشند.»

در تمام مدتی که او از زیبایی سخن می گوید،او را می بینم که در ذهن من دم به دم به هیات نقاش، شاعر و عارف جلوه گر می شود.در این اثنا به یاد رمان "سرگشته راه حق"، اثر مشهور "نیکوس کازانتزاکیس" نویسنده معروف یونانی می افتم. 15 ساله بودم که این کتاب را خواندم و قهرمان این رمان که شخصیت های دیگر داستان، او را "فرانسوا قدیس"می نامیدند آنچنان تاثیری بر روی من گذاشت که تا امروز نام او را فراموش نکرده ام. او در طی داستان به عارفی بدل می شود که همه چیز و همه کس را زیبا و پاکیزه می بیند و زشتی دیگر برای او معنایی ندارد. صدای آزادی ور من را به خود می آورد، می شنوم که می گوید: « با تمام شدن دوران سربازی یعنی در حدود سال 1342_1341به موسسه انتشاراتی فرانکلین رفتم و در بخش کتابهای جیبی به عنوان ادیتور مشغول به کار شدم . سردبیر این بخش آقای "جهانگیر افکاری" بود که گاهی اوقات از من می خواست خلاصه کتابهای جیبی را هم بنویسم.»

نام "جهانگیر افکاری" را که می شنوم ، به یاد دختر او "پردیس افکاری" می افتم که 12 سال پیش در کلاسهای نمایشنامه نویسی دانشجوی آزادی ور بود. واقعا" که کار دنیا حیرت آور است. یک دوره آزادی ور در محضر جهانگیر افکاری بود و دوره ای دیگر پردیس افکاری در محضر آزادی ور، کسی چه می داند شاید فردا ...

او همچنان ادامه می دهد:«بعد از مدتی که در بخش کتابهای جیبی کار کردم، همکاری خود را به عنوان ادیتور به طور جدی با موسسه فرانکلین آغاز کردم. این موسسه در آن زمان تنها موسسه ای بود که کتابسازی و چاپ و ویرایش مدرن را در ایران پایه ریزی کرد یعنی کتابهای ناشران را می گرفت و از بسیاری از آنها کپی رایت تهیه کرده و آنها را ویرایش می کرد. درست یادم هست که آقای "نجف دریابندری"هم در این موسسه به عنوان ویراستار کار می کرد.البته من پیش از آنکه به سربازی بروم با موسسه فرانکلین همکاری می کردم اما وقتی که از خدمت برگشتم ، در ساختمان جدید فرانکلین همکاری خود را ادامه دادم ،یک دوره هم در دایره المعارف فارسی کار چاپ می کردم و به این ترتیب با کارهای چاپی آشنا شدم. خلاصه هر کاری که انجام می دادم به نوعی با کتاب سرو کار داشتم.»

با تاسیس تلویزیون، آزادی ور وارد دوران تازه ای از زندگی هنری خود می شود و در زمینه مستند سازی فعالیت خود را آغاز می کند. او می گوید:« وقتی که تلویزیون تاسیس شد و دانشجو گرفت، من هم برای تحصیل در زمینه فیلمسازی به دانشگاه تلویزیون رفتم و پس از مدتی با بورسیه دانشگاه برای یک دوره ادامه تحصیل به فرانسه اعزام شدم که در آنجا، برای آموزش تکمیلی زبان فرانسه به مدت سه تا چهار ماه به شهر "ویشی" رفتم. پس از آن به پاریس برگشتم و در استودیوی "رادیو تلویزیون فرانسه " ORTFیک دوره کار استودیو را آموزش دیدم، پس از آن به ایران آمدم و به کار مستند سازی پرداختم به طوری که تعدادی فیلم مستند ساختم .»

_اولین فیلم مستند خود را با چه عنوان و در چه سالی ساختید؟

« "گل قالی" بود در سال 1353.البته ساخت این فیلم ماجرا دارد...

به ناگهان چهره اش گرفته و درهم می شود انگار خاطره تلخی به یادش آمده باشد، می گوید:« واقعیت اینست که وقتی از فرانسه به ایران برگشتم، طرح عظیمی را به تلویزیون ارائه دادم که اتفاقا" به تایید رئیس وقت تلویزیون رسید. آن طرح به نوعی آرشیوی از فرهنگ و هنر ایران یا به عبارتی یک نوع دایره المعارف تصویری بود که همه مسائل فرهنگی و هنری ایران از قبیل معماری، شهرسازی، موسیقی، خط، آیین ها و مذاهب را شامل می شد. فیلم " گل قالی" اولین فیلم از این مجموعه بود و پس از آن فیلم های دیگری با عنوان "قالیشویان مشهد اردهال" و "عید قربان" را ساختم . باید بگویم که برای ساخت این مجموعه،کسانی را دعوت به همکاری کرده بودم که متاسفانه بعد از مدتی یکی یکی رفتند و خودشان مستقلا" کارهایی از این مجموعه را به دست گرفتند و ساختند برای مثال یکی از آنها که اتفافا" امروز آدم مشهوری هست و آن روزها آدم مشهوری نبود و من نمی خواهم در اینجا نامی از او ببرم،قرار بود به عنوان مشاور با من همکاری کند اما بعد از مدتی رفت و برنامه های من را با شخص دیگری کار کرد، در حالی که من به سوژه های این طرح عمیق و دایره المعارفی نگاه می کردم و موضوعات را می شکافتم چنانکه در "گل قالی" مسئله قالی را از اسطوره تا زمان معاصر بررسی کرده ام و این فیلم از جشنواره "تسلا" یوگسلاوی سابق جایزه ای هم کسب کرد.»

همانطور که به حرفهای او گوش می دهم، یک مرتبه صدای پرطنین آشنایی در گوشم می پیچد:« می دانید آدم وقتی دچار استرس ها و فشارهای روانی زیادی بشود، کم حافظه و فراموشکار می شود.»

این صدا،همان صدای او بود، حالا می فهمم منظور او از این حرف چه بوده است.در همین اثنا می شنوم که می گوید: «خوب در این میان، شعر هم همیشه با من بود.» و می بینم او را که چهره اش شکوفا می شود و لبخندی بر لبانش می نشیند. انگار شعر برای او همواره مایه آرامش و تسلای خاطر است.

از او درباره فعالیتش در زمینه تئاتر سوال می کنم که می گوید:« فعالیت من در زمینه تئاتر از زمانی آغاز شد که با " آربی آوانسیان" آشنا شدم و آن زمانی بود که در دانشگاه تلویزیون تحصیل می کردم و او استادم بود.به نظر من او تنها کسی بود که تئاتر را در شکلی وسیع و گسترده می فهمید و صلاحیت این را داشت که تئاتر ملی ایران را که این روزها درباره آن صحبت می کنند، پایه ریزی کند. او "کارگاه نمایش" را تاسیس کرده بود و من در آنجا دو نمایش از او دیدم یکی " هداگابلر" و دیگری " پژوهشی ژرف و سترگ و نوین و ..." نوشته نعلبندیان. از قضا در همان ایام، تلویزیون از ما خواسته بود که یک سری کارهای سفارشی و دستوری بسازیم اما من که به ساخت آنها علاقه ای نداشتم، کناره گیری کردم و یکی دو سال به عنوان دستیار با آربی آوانسیان در کار تئاتر همکاری کردم که در همان زمان یکی دو نمایش هم برای کارگاه نمایش به اجرا رساندم. بعد به امریکا رفتم و در مقطع کارشناسی ارشد در رشته سینما در دانشگاه " YALE" ادامه تحصیل دادم .این دانشگاه از دانشگاههای بسیار معتبر امریکاست و حتی از دانشگاه "هاروارد" مهم تر است. هر ساله تعداد کمی دانشجوی خارجی می پذیرد در حالی که هاروارد تعداد بیشتری از دانشجویان خارجی را جذب می کند و شاید همین یکی از دلایل شهرت آن هست.برای اطلاع شما باید بگویم که دانشگاه YALE تئاتر بسیار معتبری دارد، یک رپرتوار دارد که کارگردانان بزرگ جهان را دعوت می کند تا آنها با همکاری دانشجویان این دانشگاه، تئاتری را به اجرا برسانند. و همین باعث شد که من در رشته سینما، واحدهای تئاتر هم گرفتم. سال 1357 که باید تز خود را می گذراندم ، در ایران انقلاب شد و اگر چه بسیار علاقه مند بودم در آن دوران به ایران برگردم، متاسفانه نتوانستم تا اینکه تزم را گذراندم و در اردیبهشت سال 58 به ایران آمدم که یکسال بعد از آن جنگ شد و من اولین داوطلبی بودم که برای فیلمبرداری به جبهه رفتم تا آن زمان فیلم های سینمایی پر زد و خورد دیده بودم و فکر می کردم حالا می توانم به جبهه بروم از این جور فیلم ها بسازم اما وقتی به جبهه رفتم دیدم نه بابا اینطورها هم نیست باید در یک سوراخ قایم بشوم و از صحنه ها فیلم بگیرم . در طی رفت و آمدهایی که به جبهه داشتم فیلمی را از مهاجرین جنگ و اردو گاههای آنها ساختم که همین حالا نسخه این فیلم موجود است.»

_فیلم در جایی هم پخش شد؟

« پخش خصوصی شد اما از تلویزیون پخش نشد و نمی دانم چرا؟ شاید به خاطر آن بود که من در این فیلم یک مقدار وضعیت بد جنگ زده ها را نشان داده بودم. این فیلم دو قسمت داشت، قسمت اول مربوط به شروع جنگ و خرابی شهرها می شد و قسمت دوم مربوط به زندگی مهاجران بود که درباره این قسمت به من گفتند:"نمی خواهد آن را مونتاژ کنی" .امروز که به این فیلم نگاه می کنم می بینم این فیلم واقعا" چیزی نداشت که پخش نشد.»

آزادی ور بعد از انقلاب،طرح ها،فیلمنامه ها و نمایشنامه های فراوانی را به ارشاد پیشنهاد می دهد که با ساخت و اجرای آنها موافقت نمی شود و همین او را خسته و دلزده می کند اما از آنجا که نمی خواهد از علائق خود دور شود به ترجمه مطالبی درباره تئاتر و سینما می پردازد و مقالاتی نیز برای نشریات تخصصی و فصلنامه هنر می نویسد.او در این باره می گوید:« برای آنکه بتوانم خلاء تئاتر را برای خود پر کنم، کتاب "تاریخ تئاتر جهان" را ترجمه کردم که در سه جلد به چاپ رسید. از آنجا که این کتاب یکی از کتابهای مرجع تئاتری است، هر چند سال یکبار پیش از آنکه تجدید چاپ بشود، آن را بازنگری می کنم تا اگر رخدادهای تازه ای در تئاتر جهان اتفاق افتاده است، به آن اضافه کنم که اتفاقا" در طی یکسال اخیر 140 تا 150 صفحه به جلد سوم آن اضافه کرده ام و در حال حاضر مطالب کتاب جدید و به روز است.در کنار ترجمه این کتاب،به دلیل علاقه فراوانم به فیلمسازی که در این زمینه هم مدتهاست امکان فعالیت نداشته ام، اقدام به ترجمه کتاب "تاریخ سینما" کردم که این کتاب هم در دو جلد چاپ و منتشر شد. به جرات می توانم بگویم این مهمترین و پر زحمت ترین کاری است که در طی سالیان اخیر انجام داده ام. همیشه فکر می کردم شاید ترجمه این اثر به عمر من قد ندهد که خوب قد داد و من هنوز زنده ام. از کارهای دیگری که این اواخر انجام داده ام ترجمه نمایشنامه "رومئو ژولیت " شکسپیر بود که قریب به یکسال طول کشید و این هم یکی از مهمترین کارهایی است که می توانم به آن افتخار کنم، چون هم نمایشنامه است و هم شعر. این نمایشنامه را قرار بود با همکاری یکی از دوستانم که در حال حاضر یکی از کارگردانان بنام تئاتر ایران است برای تالار رودکی و یا تئاتر شهر کار کنیم و تا مراحل برآورد بودجه هم با ارشاد پیش رفتیم اما به ناگهان همه پیگیریها منتفی شد و کار خوابید. بعد از مدتی که آبها از آسیاب افتاد، همکار عزیز من که اتفاقا" با هم دوستی سی ساله داشتیم خودش کار را به دست گرفت و ترجمه اثر را با نام خود که در بروشور هم آورده بود، به روی صحنه برد.»

در این لحظه به یاد حرف او می افتم که پیشتر گفته بود: « در مملکت ما جهان روشنفکری، جهانی پر از اندوه، درد و ناکامی و افسردگی است.» و همین من را وامی دارد که از او بپرسم در حال حاضر انسانی اجتماعی است یا منزوی؟ که می گوید:« بیشتر اجتماعی ام اگر چه اخیرا" منزوی شده ام و این شاید به خاطر آنست که محیط اجتماعی یکدستی ندارم و می بینم فضای میان دوستان، فضای یکرنگ و شفافی نیست و به همین خاطر بیشتر احساس تنهایی می کنم . به نظر می رسد که ما در دنیای فرهنگی نمی توانیم خوب ارتباط برقرار کنیم.»

آزادی ور در سال 1370 از تلویزیون بازنشسته می شود و از آن پس در دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه سوره در رشته تئاتر به تدریس ادبیات نمایشی می پردازد زیرا معتقد است که تئاتر ایران همواره از ضعف ادبیات نمایشی رنج می برد.او درباره شیوه آموزش خود می گوید:« در کلاسهای ادبیات نمایشی تنها به آموزش تکنیک های نمایشنامه نویسی به دانشجویان اکتفا نمی کردم بلکه سعی می کردم آنها را به دیدن و شنیدن مستقیم رویدادها و مسائل زندگی پیرامونشان عادت بدهم و راه و روش خوب دیدن و خوب شنیدن را به آنها آموزش دهم که خوشبختانه این شیوه هم مورد استقبال دانشجویان قرار گرفت و آنطور که بعدها از زبان آنها شنیدم تاثیر خوبی بر روی آنها گذاشت.»

همانطور که او درباره شیوه آموزش خود سخن می گوید به 12 سال پیش برمی گردم. دورانی که من دانشجو بودم و او استاد. همیشه عادت داشت با گام های تند و استوار وارد کلاس شود و با روحیه ای شاد و پرنشاط پشت میزی که در وسط کلاس قرار داشت، بنشیند و پیش از آنکه درس را شروع کند، یکی از دانشجویان داوطلبانه به بوفه دانشگاه می رفت و یک لیوان چای و قند تهیه کرده و برای او می آورد.این عادت استاد بود که در کلاس ، چای بنوشد و ما هم عادت او را دوست داشتیم اگر چه اوایل برای ما عجیب می آمد اما کم کم به این وضع عادت کردیم و آن را جزئی از خصوصیات او دانستیم. خصوصیت خوبی بود زیرا به واسطه آن، فضای کلاس حال و هوای دیگری می گرفت و از قراردادهای خشک جاری رها می شد. او در حقیقت با نوشیدن چای به وقتی که درباره آثار درام نویسان جهان سخن می گفت، با زبان بی زبانی به ما می آموخت که رهایی لازمه هنر است و هنرمند آزاد است و به دور از هر قید و بند.... قید و بند ... قید و بند... انگار تلنگری خورده باشم ،از او می پرسم: ازدواج چقدر بر فعالیت های هنری شما تاثیر گذاشت؟ که می گوید:

«فعالیتم کمتر شد.یعنی گرفتار روزمرگی شدم چون آدم ثروتمندی نبودم و باید خرج زندگی و معیشت خانه و بچه ها را در می آوردم و این زیاد با روحیه من سازگار نبود به همین خاطر پوست نازکتر شدم، می دانید در ایران،کار کردن در زمینه سینما و تئاتر واقعا" پوست کلفت می خواهد و همینطور خیلی چیزهای دیگر، که من نداشتم. می توانم بگویم که بعد از ازدواج ، برندگی من کمتر شد، کنار کشیدم و به حاشیه رانده شدم و به هر حال نوع نگاهم به آرمانها و سینما و تئاتری که همیشه مدنظرم بود، تغییر کرد. می دانید اساسا" به دو شکل می توان به هنر نگاه کرد یکی آنکه هنر برای معیشت است که قدما می گفتند صنعتی که برای معیشت خود می کنید و دیگر آنکه هنر برای ظهور خلاقیت است یعنی صنعت می کنید برای آنکه نوعی خلاقیت را به وجود آورید و آن یعنی نشان دادن نگاه تازه ای به جهان، گسترش دادن ذهن و دل و جهان بینی مخاطب، که من همیشه به دنبال چنین هنری بودم در حالی که در ایران تو فقط می توانی به دنبال سینما، تئاتر و هنری باشی که تنها معیشت تو را تامین کند و برای من هم بعد از ازدواج اینطور پیش آمد.»

تلخی بیان این واقعیت بر چهره اش می نشیند و من متحیر از صداقتی که در کلام او جاری است برای تغییر فضای ذهن او می پرسم: بهترین خاطره ای که در دوران فعالیت هنری خود داشته اید؟ اما او همچنان با صراحتی قاطعانه می گوید:

« من هیچوقت "ترین" نداشته ام.خاطرات خوب من در تئاتر زمانی بود که نمایش آماده اجرا می شد و مردم برای اولین بار وارد سالن می شدند تا آن را تماشا کنند.»

_ در حال حاضر چه کاری در دست انجام دارید؟

«مدت زیادی است که به فکر ترجمه همه آثار "ایبسن" هستم. به نظر من جای ترجمه این آثار خیلی خالی است. ما ترجمه آثار "شکسپیر" و "چخوف" را داریم اما ایبسن را نداریم البته به طور جسته و گریخته برخی از نمایشنامه های او ترجمه شده است اما به نظر می رسد که مجموعه آثار ایبسن باید تحت یک ضابطه،یک نگاه و یک نثر ترجمه شوند و من به دنبال فرصتی هستم تا در این زمینه کار کنم.»

_ در پایان اگر حرفی برای گفتن دارید...

« هیچ حرفی برای گفتن ندارم. از آغاز این مصاحبه هم هیچ حرفی برای گفتن نداشتم