ایستگاه آخر!
روزنامه را از زیر بغلش در آورد و در حالی که آن را باز می کرد بر روی تنها نیمکت ایستگاه نشست. تیتر درشت روزنامه نظرش را جلب کرد: قطار مرگ در راه است! کمی جابجا شد و نفس عمیقی کشید. نگاهی به ساعت مچی انداخت هنوز ۱۵ دقیقه مانده بود. دلهره ی عجیبی به او دست داد! حس غریب تنهایی! دلش می خواست با کسی حرف بزند اما کسی نبود... برای اینکه فضا را تغییر دهد شروع کرد به سوت زدن! موسیقی پدر خوانده را که همیشه دوست می داشت با سوت نواخت و شروع کرد به بالا و پایین رفتن ایستگاه! ناگاه فشار سنگین دستی را بر شانه های خود احساس کرد! ترسید . . . فوری سرش را به عقب گرداند، خودش را دید! باورش نمی شد! فکر کرد دچار توهم شده، بنابراین چشمانش را بست و دوباره باز کرد، اما باز خودش را در برابر خود دید! اشتباه نکرده بود. گیج شد از طرفی هم ترسید و نمی دانست چکار کند؟!پاهایش توان راه رفتن نداشت، خواب می دید یا بیدار بود؟ به ساعت مچی نگاه کرد زمان متوقف شده بود. انتظار او برای آمدن قطار به پایان رسیده بود اما قطاری نیامده بود، در عوض به جای آن خود را می دید در برابرش! برای آنکه از ترس خود کم کند شروع کرد به سوت زدن، اما بی فایده بود و صدای سوت خود را نمی شنید! حالا دیگر او بود و آن دیگری و پژواک سوت قطار که تمام ایستگاه را پر کرده بود . . .