زندگی شاشی . . .
همه جا بوی شاش می داد! رختخواب، اتاق و حتی غذایی که می خورد! فوری لباس خود را پوشید و از خانه خارج شد. با گام هایی به سرعت باد کوچه را پشت سر گذاشت اما بوی شاش همچنان به مشامش می خورد، قدم ها را تندتر کرد تا به خیابان رسید! حتی در خیابان هم همان بو می آمد! یاد سگش افتاد، پاپی! حیوونکی از کودکی با او بود و همیشه بوی شاش می داد! به خاطر همین هم وقتی که مرد، او نه تنها ناراحت نشد بلکه از اینکه از شرش خلاص شده است، نفس راحتی هم کشید! یاد مادرش افتاد که روزهای آخر عمر، دچار بی اختیاری شده و در خودش می شاشید! به زمان دور برگشت، یاد کودکی اش افتاد! یاد آن زمان که از مادر شنیده بود خودش هم به وقت تولد به دکترش شاشیده بود و صدای جیغ او را درآورده بود! تبسمی بی اختیار بر لبانش نقش بست که زود به احساسی چندش آور مبدل شد! احساسی که به او می گفت انگار شاش از همان آغاز با زندگی اش عجین شده است و او از اینکه مجبور بود آن را همیشه تحمل کند به زمین و زمان فحش می داد! شیشه های ادکلن هم دیگر کارساز نبود و او فکر می کرد چطور می تواند از این بو خلاص شود؟ در همین فکرها بود که ناگهان رطوبت چندش آوری را بر سر و روی خود حس کرد. کمتر از ثانیه ای نگاهش بر خیسی دستان و لباسش افتاد. خیال نبود، حقیقت داشت! سر و رو و لباسش خیس خیس بود! فکری به ذهنش رسید: شاید باران! اما باران در این صلات ظهر؟! نه ممکن نبود! صدای خنده ای او را به خود آورد! خنده ای از بالای سرش که به ریزخند بدل شد! انگار شیطان باشد! به بالا نگاه کرد! پسر بچه ای را دید بر بالای بام خانه ای که با حظی فراوان در حالی که آلت خود را به دست گرفته به اطراف می شاشد! بوی تند شاش تازه بیشتر از پیش به مشامش خورد! حالا دیگر خودش خیس شاش بود! عقش گرفت! یادش آمد که سگش همیشه بوی شاش می داد و مادرش روزهای آخر عمر، و خودش هم به وقت تولد به دکترش شاشیده بود! اکنون دیگر شاش جزیی از زندگیش شده بود! یک زندگی شاشی . . .